|
|
هوای صحبت دیرینه دارم...! |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
به نام اهورای ایران زمین درود درود بر مهربان یاران گرامی، دانشمند و فرهیخته، درود بر فرزندان کوروش، ایران و ایرانی. سفر بودم و دلتنگ نوشتن، گفتن و بودن و صرف واژه پرشور خواستن. گویا خدای همیشه عاشق ایرانمان یاریگرمان شد و سد سیوند با تمام اهریمن اندیشانش راه به جایی نبرد و تا زمانی که مشخص نیست کی باشد، نیازی به نگران بودن برای پاسارگاد نیست. پاسارگاد، کبوتر زرد من و تو هنوز هم نفس می کشد و بودن را احساس می کند. بودنی با وسعت زندگی تا برگی باشد زرین از تاریخی پر شکوه. گویا چند روزیست در تهران و چند شهر بزرگ به علت آلودگی هوا مدارس و دانشگاه ها و ادارات تعطیل شده اند. جالب است هوا درست در روز دانشجو آلوده می شود و بحرانی. دوستی می گفت از چند روز قبل میزان سرب بنزینی را که به مردم می فروشند به شدت بالا برده اند و این حتی در ماشین های انژکتوری مشکل ایجاد کرده تا بتوانند هوا را آلوده کنند. از سویی شنیدم هواپیمایی در پایتخت سقوط کرده، چندین و چند تن را به کام مرگ کشانده و ایران را به ماتم نشانده است. دلگیر و اندوهگین از این حادثه برای تمام رفتگانش از اهورای بزرگ آمرزش می خواهم. نمی دانم به کجا می رویم. چند وقت پیش بود که در امریکا هواپیمایی دچار خرابی شد و توانست با مدیریت و همکاری فرودگاه و دست اندرکاران به سلامت فرود آید و در اینجا هواپیمای خرابی را به پرواز می فرستند و جان یکصد و اندی انسان را می گیرند. آنگاه با این مدیریت بی ثبات و هرج و مرج آفرین می خواهند راکتور هسته ای بسازند. لابد باید منتظر انفجار و نشت مواد هسته ای نیز باشیم. آری، این سیل از قله می آید. اعتبار مردمی را به بازی می گیرند و شکوه پرچمی را به چالش می کشند. پرچم شیر و خورشید ایران که سال هاست در پستوی خانه ها پنهان مانده تا فرصتی که بر بام هایمان بنشیند. من و تو باید بیشتر و بیشتر بدانیم، بیندیشیم و بیندیشیم تا با سلاح دانش و بینش، پشتوانه ای اهورایی برای پاسداری از نیاخاکمان بسازیم. پس برای این دانستن نخست به شاهنامه حکیم توس، قرآن عجم، روی می آوریم. من و یارانم در روزهای آینده در همین تارنگار به بررسی این ابرکتاب می پردازیم تا بتوانیم همه با هم پایدارتر از همیشه، پیش سیلی که از قله می آید ایستادگی کنیم. هر بار در انتها چکامه ای می نوشتم و این بار چکامه ای در مورد پاسارگاد که خودم سرودم قرار می دهم. شما نیز اگر چکامه ای در مورد میهنمان، فرهنگمان و یا تاریخمان دارید برای ما بفرستید. با سپاس و بدرود **************
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
2
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 16:26 توسط نوید
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
ایرانی برقراره همیشه ... |
|
||||||||||||||
|
به نام انسان، به نام آزادگی، به نام ایران، به نام ایرانی با درود؛ ای عشق همه بهانه از توست. هفت سال گذشت، از سدی که بر انسانیتمان ساختند. هفت سال و فروهر ها مردند تا زنده بمانند. و من نیز که همراه و هم سوی افکار و رفتار این دو بزرگ نبوده و نیستم، من که بر خلاف آنها می اندیشم و راهی دیگر می پویم سوگوار مرگ دلخراششان و هم درد فرزندانشان هستم. ************************** هفتاد روز بیشتر نمانده، هفتاد روز تا آبگیری سد سیوند. رفته رفته احساس می کنم که فکر آشفته ام و دستان خسته ام نای نوشتن ندارند و گلویم برای آخرین فریاد ها همراهیم نمی کند. سینه مالامال درد است، ای دریغا مرهمی. چرا کسی به خونخواهی هویت و تاریخ خویش برنمی خیزد؟ نه آرشی که در البرز کوه تیر جان در کمان نهد و نه کاوه ای که دادخواه مام میهن باشد؟ نه رستمی که پهلوی سهرابش را در پاسداری از خاک میهن پاره کند و نه سیاوشی که به پاکی خونش سوگند خورند و نه آدمی که انسان باشد؟ ما را چه پیش آمده که در تنگنای اندیشه ای تاریک و گرفتاری دردی سنگین، برای تبر زن ساقه نازکمان هورا می کشیم. « آخرین ضربه رو محکم تر بزن » دل در کنج سینه اهورای ایران به سختی می تپد و آتش فروزان فرهنگی کهن رو به خاموشی گرویده و چه تلخ است وارث درد بی کسی بودن، آن هم برای عمری به ژرفای تاریخ. سد سیوند، تنگه بلاغی را می بلعد، دشت پاسارگاد را غرق می کند و ...، سد سیوند دل اندیشه را می سوزاند. سد سیوند فرزندان کوروش را به نبرد فرا می خواند، نبردی در فاصله بودن و نبودن و مایی که هنوز دنبال « من » گمشده خویش می گردیم باید لباس جنگ بر تن کنیم. فرزند کوروش شرف دارد، ناموس دارد، فرزند کوروش دل در گرو مام میهن دارد. فرزند کوروش کوله باری از فرهنگ و عشق، شور و مهر، دلاوری و بی باکی، کوله باری از تاریخ و هویت دارد. گیرم که می کشید، پاسارگاد را به زیر آب می برید، گیرم که بال پروانه ها را می سوزانید و بر تن تمام درختان جنگل بوسه تیغ تبر می نشانید. آیا می توانید شوق رویش جوانه را بگیرید؟ چنین نبوده و چنین نیز نخواهد ماند. سپیده دم پگاهان از راه می رسد و باز در گوش پنجره نوایی آشنا می نشیند. بهارم، دخترم از خواب برخیز شکر خندی بزن، شوری برانگیز گل اقبال من، ای غنچه ناز بهار آمد، تو هم با او بیامیز بهارم، دخترم آغوش وا کن که از هر گوشه گل، آغوش وا کرد زمستان ملال انگیز بگذشت بهاران خنده بر لب آشنا کرد من و تو با هم و در کنار هم، زیر پرچم دوست داشتنی ایرانمان، با ذره ذره وجودمان می ایستیم و نمی گذاریم سد سیوند آبگیری شود. آری، باید لبخند ابهت را بر لبان شاه شاهان، بزرگ بزرگان، پدر گرامیمان کوروش بنشانیم تا تاریخ بداند ایرانی برای همیشه برقرار است. **************************
|
||||||||||||||||
|
2
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 17:28 توسط نوید
|
|
||||||||||||||||