|
|
اعتبارم ای ولایت .... ! |
|
||||||||||||||
|
به نام دادار پاک درود بر فرزندان کوروش، درود بر خاک اهورایی ایرانم و درود بر مهربان یارانم. زمان سفر رسیده بود، سفری از نبودن های پی در پی تا اندیشه بودن. سفری از سینه پر درد پایتخت تا خاک اهورایی پاسارگاد. سفری از بغض فرو خورده تا های های بلند گریه. سفری از سکوت تا فریاد. سفری در مسیر پر التهاب و بی کرانه باد. سفر من و یارانم به آرامگاه پدر! رفتیم و دیدیم که سد سیوند را می سازند. آری، سدی به وسعت تمام نباید ها، سدی در افق شوربختی ها، می سازند و می سازند. رفتیم و معنای نسل سوخته را احساس کردیم. یادگار هویتمان، تاریخمان، فرهنگمان و سرزمینمان، شرفمان، ناموسمان، یادگار ایرانمان را دیدم. من مسلمان، من مسیحی، من یهودی، من ... ، پیش پدر در برابر آتش پاک سر بر خاک نهادم. بگذار بگویند آتش پرست، مجوس، دیوانه و هر چیز دیگر. من اهورای ایران را در شعله های پر التهاب و زبانه های بی کران آتش جستجو کردم و یافتم. من اهورای ایران را دیدم و گلایه هایم را فرو خوردم. من از دست های خالیم، شرمگین سر فرو انداختم. ناگهان احساس کردم خوابی ژرف وجودم را فرا گرفته، خوابی به پهنای تاریخ و سر بر خاک اهورایی پاسارگاد نهادم. در کنار آرامگاه پدر چشم فرو بستم و آسمان آبی ایران را روی دوش کشیدم. لحظه ای نگذشته، صدای هیاهوی اندوه در فضا پیچید. لشگریان ایران، اشک ریزان، فریاد زنان، اندوهگین می آمدند. سرمای برف و سوز بی رحم کوه های شمال را بدوش می کشیدند، ولی دردی به وسعت بودن، درد سنگین بی کسی را بر دوش داشتند. آری، جسم بی جان کوروش را می آوردند تا بنا بر خواست خودش بدون مومیایی در پاسارگاد به خاک ایران سپارند. امانت تاریخ، پدر من و تو، کوروش بزرگ، شاه شاهان، سرد و بی جان روی دوش سربازانش حرکت می کرد و هر لحظه هیاهو بیشتر و اندوه تلخ تر می شد. احساس کردم اشک در چشمان نشسته و بغض در گلویم شکسته. از پس پرده اشک مردم را نگاه می کردم، گویا همه را می شناختم. نخست زرتشت را دیدم، پیامبر پاکی ها که سرودی رسا بر لب داشت و آتشی فروزان در اندیشه، کمی آنسو تر فریدون را دیدم، شاه دادگر با فر ایزدی. کیومرث هم بود، اشک روی گونه هایش نشسته و لب می گزید. کیخسرو، ایرج، گشتاسب، جم، کاووس، هما، یزدگرد، اردشیر، بابک، اشک، انوشیروان و همه و همه. همه بودند، اندوهگین و پر درد. نگاهم را بر گرداندم رستم را دیدم در کنار زال و سهراب، اسفندیار را نیز دیدم. طوس و گودرز و پرهام و گرامی هم بودند. رودابه و ساتیرا، پانته آ و آتوسا دختر کوروش بزرگ که دردناک اشک می ریخت. همه بودند خشایارشا، کمبوجیه و ... . ناگهان نگاهم به سیاوش افتاد پاک ترین پاک تاریخ، گل شقایق ( خون سیاوش ) که اندوهگین بود و کنارش آرش کمانگیر، کمانش را به دست گرفته بود ولی تیری نداشت و خشمگین به دور دست ها نگاه می کرد. حافظ، سعدی، مولوی، رودکی، سنایی، منوچهری دامغانی، نظامی، خیام و ... را نیز دیدم، حکیم طوس، فردوسی را هم دیدم. شاهنامه را در آغوش داشت و به جسم بی جان کوروش خیره مانده بود. آنسو تر بوعلی سینا، رازی، بیرونی، خواجه نصیر و همه و همه را دیدم. من همه را دیدم، خیلی ها را که نام نبردم، تمام شهیدان ایران زمین را، مردان دلاور و زنان شیر دل میهن را، همه را دیدم. ولی افسوس که هر چه گشتم، هر چه سر گرداندم و هر چه نگاه کردم، حتی در دورترین دور ها، افسوس و صد افسوس که خودم را ندیدم. من خودم، فرزند پر ادعای کوروش را همراه پدر ندیدم. آری، من او را تنها گذاشتم، تنها. دیگر از اهورا هیچ گلایه ای ندارم، تمام شکایت ها و گلایه ها از من « من » است. من از خودم شکایت دارم. تنها و تنها از خودم. من دنبال « من » گمشده خویش تمام روزا و شب ها را گشتم، ولی هرگز خودم را پیدا نکردم. من به دنبال خود تمام سفر ها را جستجو کردم ولی خود را نیافتم. من دنبال همان « من » می گردم که پدر را تنها گذاشت و در سوگواریش نبود. آیا شما من « من » را ندیده اید؟ اگر از « من » خبری داری آینه را خبر کن! *********************
|
||||||||||||||||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 20:10 توسط نوید
|
|
||||||||||||||||
|
|
بیا با هم بنالیم از سر درد ! |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
به خشنودی اهورامزدا درود درود بر هم میهن کرد و آذری، لر و قشقایی، خوزستانی و بختیاری، ترکمن و گیلانی، بلوچ و خراسانی، درود بر ایرانی. درود بر ایرانی. درود بر فرزندان کوروش و داریوش، درود بر نوادگان فریدون و جم، درود بر همرزمان کاوه و هم اندیشان یعقوب لیث، درود بر ایرانی. در دل مام میهن، در سرزمین اهورایی پاسارگاد، در خانه هویت من و تو، سد سیوند می تازد، یورشی به پهنای تازش چنگیز، یورشی به ژرفای قادسیه. 12 بهمن روز آبگیری! زمان زیادی نمانده، چهار ماه که زود تر از همیشه می گذرد. زود تر از تاریخی که گذشته، عشقی که مرده، نژادی که نفرین شده و زخمی که یادگاری مانده. فردایی از راه می رسد که فرزندان من و تو نشانی کوروش را از ما بخواهند و ما بی جواب در مقابل نگاه پرسشگرشان، لب گزیده سر فرو اندازیم. روزگاری که نه راه شاهی وجود دارد، نه دشت پاسارگاد، روزگاری که در کوچه پس کوچه های تنهای، فانوس بدست، دنبال هویت گمشده خویش می گردیم. فرم اعتراض به ساخت سد سیوند را امضا کرده و به دیگران نیز معرفی نمایید.
آری، در دل مام میهن سدی هویت سوز می سازند و آن سوی آب ها سمینار و همایش، میزگرد و کنفرانس، که گربه آسیا را تکه پاره کنند و انتقام پدران بی فرهنگشان را بگیرند، که آقاییشان دوام داشته باشد و مخالفی قدر پیدا نشود و جالب آنکه هنوز هم که هنوز است، از شیر آریایی در هراسند. می خواهند کرد را جدا کنند، آذری را ، خوزی را، بلوچ را و ... را جدا کنند. گویا نمی دانند این مردم ایران را ناموس خویش می دانند، سالهای جنگ با عراق را فراموش کرده اند که چگونه کرد و آذری و بلوچ و گیلانی و در یک کلام ایرانی پا به پای هم، فارغ از آیین و شهر و تیره، پاسدار میهن خویش بودند. تاریخ را نخوانده اند و پای پند زمانه نشسته اند که با دم شیر بازی می کنند. ولی پرسش اینجاست که فرزندان کوروش کجا هستند که کسانی، هر چند اندک، جرات چنین حرفهایی را داشته باشند و چنین نقشه هایی در سر بپرورانند؟ ************
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
2
نوشته شده در جمعه ششم آبان 1384ساعت 0:29 توسط نوید
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||