تبليغاتX
فرهنگ ایران
فرهنگ ایران
چو ایران نباشد تن من مباد
که گر فرزند باید، باید این سان !

به خشنودی مزدا

درود

 

درود بر تو و من که به « ما » بودن خویش ایمان آوردیم، آریوبرزن را می شناسیم و هم صدا با هم فریاد می کنیم « که در راه ایران چه سهل است جان ».

مهربان یاری پرسشی داشتند که آیا من هوادار هخا هستم ؟

و پاسخ من اینکه :

خیر. من هوادار مام میهنم. هخا را آنچنان نمی شناسم، ولی بر اساس آنچه از او در یکی دو سال گذشته دیده ام، گمان می کنم شخصیتی با دو « من » درونی گوناگون است. « من » نخست که از مهر می گوید و « من » دیگر که در تگناهای سیاسی خیمه شب بازی می کند. رفتارهایی که گویا من و تو را به تمسخر گرفته و گاهی فراتر از اینها هویت ما را به بازی می گیرد. من بر اساس آیینم مجبورم به همه گمان نیک داشته باشم مگر کژیشان هویدا گردد و امیدوارم رفتارهای مشکوک هخا نیز از نادانی باشد نه داستانی از پیش نوشته.

--------------------------

باز هم سد سیوند، باز هم آرامگاه پدر، دشت مرغاب، تنگه بلاغی و ...

زمانی که شنیدم دوستانی دست به دامان سازمان های جهانی شده اند تا این سد هویت سوز بر پا نشود آتشی سوزان در سینه ام احساس کردم. پس فرزندان کوروش کجا هستند که دیگران باید نگهبان آرامگاهش باشند. آیا خاک میهن پذیرای خون من نیست تا جانانه به پایش جان دهم. نمی دانم، درد بی کسی را سنگین تر از همیشه احساس می کنم و شب های بی ستاره ام را به روزهای تاریک پیوند می زنم تا پایان بودن را در آغوش بفشارم. دردی کهنه که سالهاست همراه من است و کابوس آخرین خبر! « فرهنگ ایرانی مرد، هویت ایرانی مرد، تمدن ایرانی مرد ». من این بیماری را زمانی احساس کردم که بی تفاوت از کنار کودکان خیابانی گذشتم و کسی را ندیدم دلواپسشان باشد. زمانی که میهنمان به دیوارهای خانه محدود شد و کوچه میهن دیگران بود. چکامه سرایان بزرگ میهنم با زبان بیگانه می سرودند تا جاودان باشند و این بیماری شعله می کشید. من سالهاست این بیماری را می شناسم.

فرم اعتراض به ساخت سد سیوند را به دیگران معرفی کنید، شاید این امضاها آخرین پاسخ به فرزندان فرداهای نیاخاکمان باشد.

--------------------------

به مغرب، سینه مالان قرص خورشید

نهان می گشت پشت کوهساران

فرو می ریخت گردی زعفران رنگ

به روی نیزه ها و نیزه داران

 

 

ز هر سو بر سواری غلط می خورد

تن سنگین اسبی تیر خورده

به زیر باره می نالید از درد

سوار زخم دار نیم مرده

 

 

ز سم اسب می چرخید بر خاک

به سان گوی خون آلود، سر ها

ز برق تیغ می افتاد در دشت

پیاپی دست ها دور از سپر ها

 

 

میان گرد های تیره چون میغ

زبانهای سنان ها برق می زد

لب شمشیر های زندگی سوز

سران را بوسه ها بر فرق می زد

 

 

نهان می گشت روی روشن روز

به زیر دامن شب در سیاهی

در آن تاریک شب می گشت پنهان

فروغ خرگه خوارزمشاهی

 

 

دل خوارزمشه یک لمحه لرزید

که دید آن آفتاب بخت، خفته

ز دست ترکتازی های ایام

به آبسکون شهی بی تخت، خفته

 

 

اگر یک لحظه امشب دیر جنبد

سپیده دم جهان در خون نشیند

به آتش های ترک* و خون تازی

ز رود سند تا جیحون نشیند

 

 

به خوناب شفق در دامن شام

به خون آلوده ایران کهن دید

در آن دریای خون، در قرص خورشید

غروب آفتاب خویشتن دید

 

 

به پشت پرده شب دید پنهان

زنی چون آفتاب عالم افروز

اسیر دست غولان گشته فردا

چو مهر آید برون از پرده روز

 

 

به چشمش ماده آهویی گذر کرد

اسیر و خسته و افتان و خیزان

پریشان حال، آهو بچه ای چند

سوی مادر دوان وز وی گریزان

 

 

چه اندیشید آن دم، کس ندانست

که مژگانش به خون دیده تر شد

چو آتش در سپاه دشمن افتاد

ز آتش هم کمی سوزنده تر شد

 

 

زبان نیزه اش در یاد خوارزم

زبان آتشی در دشمن انداخت

خم تیغش به یاد ابروی دوست

به هر جنبش سری در دامن انداخت

 

 

چو لختی در سپاه دشمنان ریخت

از آن شمشیر سوزان، آتش تیز

خروش از لشکر انبوه برخاست

که از این آتش سوزنده پرهیز

 

 

در آن باران تیر و برق پولاد

میان شام رستاخیز می گشت

در آن دریای خون در دشت تاریک

به دنبال سر چنگیز می گشت

 

 

بدان شمشیر تیز عافیت سوز

در آن انبوه کار مرگ می کرد

ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت

دو چندان می شکفت و برگ می کرد

 

 

سر انجام آن دو بازوی هنرمند

ز کشتن خسته شد وز کار واماند

چو آگه شد که دشمن خیمه اش جست

پشیمان شد که لختی ناروا ماند

 

 

عنان بادپای خسته پیچید

چو برق و باد، سوی خرگاه آمد

دوید از خیمه خورشیدی به صحرا

که گفتندش سواران : شاه آمد

*****

میان موج می رقصید در آب

به رقص مرگ، اختر های انبوه

به رود سند می غلطید بر هم

ز امواج گران کوه از پی کوه

 

 

خروشان، ژرف، بی پهنا، کف آلود

دل شب می درید و پیش می رفت

از این سد روان در دیده شاه

ز هر موجی هزاران نیش می رفت

 

 

نهاده دست بر گیسوی آن سرو

بر این دریای غم نظاره می کرد

بدو می گفت اگر زنجیر بودی

ترا شمشیرم امشب پاره می کرد

 

 

گرت سنگین دلی، ای نرم دل آب!

رسید آنجا که بر من راه بندی

بترس آخر ز نفرین های ایام

که ره بر این زن چون ماه بندی!

 

 

ز رخسارش فرو می ریخت اشکی

بنای زندگی بر آب می دید

در آن سیماب گون امواج لرزان

خیال تازه ای در خواب می دید

 

 

اگر امشب زنان و کودکان را

ز بیم نام بد در آب ریزم

چو فردا جنگ بر کامم نگردید

توانم کز ره دریا گریزم

 

 

به یاری خواهم از آن سوی دریا

سوارانی زره پوش و کمانگیر

دمار از جان این غولان کشم سخت

بسوزم خانمانهاشان به شمشیر

 

 

شبی آمد که می باید فدا کرد

به راه مملکت فرزند و زن را

به پیش دشمنان استاد و جنگید

رهاند از بند اهریمن وطن را

 

 

در این اندیشه ها می سوخت چون شمع

که گرد آلود پیدا شد سواری

به پیش پادشه افتاد بر خاک

شهنشه گفت : آمد ؟ گفت : آری

 

 

پس آنگه کودکان را یک به یک خواست

نگاهی خشم آگین در هوا کرد

به آب دیده اول دادشان غسل

سپس در دامن دریا رها کرد !

 

 

بگیر ای موج سنگین کف آلود

ز هم وا کن، دهان خشم وا کن

بخور ای اژدهای زندگی خوار

دوا کن درد بی درمان، دوا کن !

 

 

زنان چون کودکان در آب دیدند

چو موی خویشتن درتاب رفتند

وز آن درد گران، بی گفته شاه

چو ماهی در دهان آب رفتند

 

 

شهنشه لمحه ای بر آب ها دید

شکنج گیسوان تاب داده

چه کرد از آن سپس، تاریخ داند

به دنبال گل بر آب داده !

 

 

شبی را تا شبی با لشکری خرد

ز تن ها سر، ز سر ها خود افکند

چو لشکر گرد بر گردش گرفتند

چو کشتی بادپا در رود افکند !

 

 

چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار

از آن دریای بی پایاب، آسان

به فرزندان و یاران گفت چنگیز

که گر فرزند باید، باید این سان !

*****

بلی، آنان که از این پیش بودند

چنین بستند راه ترک و تازی

از آن این داستان گفتم که امروز

بدانی قدر و بر هیچش نبازی

 

 

به پاس هر وجب خاکی از این ملک

چه بسیارست، آن سر ها که رفته !

ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک

خدا داند چه افسر ها که رفته !

-----------------------

 

* واژه « ترک » هیچ ارتباطی با هم میهنان گرامی آذرآبادگانی ندارد.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 13:49  توسط نوید  | 

گلایه از اهورا

به نام اهورای ایران زمین

درود

 

روز بیست و یکم ماه مهر، رام روز، 1160 قبل از میلاد

پروفسور بلیک ( بر اساس کتاب های دینی )، این روز را زمان پیروزی کوروش کبیر و پارسیان بر شاهان ستمگر بابل می داند و آن را در کتاب « کلیسای مسیح » نوشته است. روز پیروزی بزرگ که بدون خونریزی بدست آمد. پیروزی فرهنگ و تمدن، پیروزی ایران. این روز خجسته بر فرزندان کوروش ایدون باد.

*****************

سد سیوند می تازد و احساس می کنم کم کم هجوم سردش سینه ام را می شکافد. می آید و می آید تا راه شاهی نباشد، تنگه بلاغی نباشد، دشت مرغاب نباشد، دشت پاسارگاد نباشد، پایتخت هخامنشی نباشد، آرامگاه کوروش نباشد، خاطره داریوش نباشد، آریوبرزن نباشد، می آید تا من نباشم! و تو نباشی!

سد سیوند می تازد و می تازد. فریاد مرا هیچ انگاشته و هویتم را پوچ! و من گلایه دار مردمان نیاخاکم هستم. چه آنان که آریوبرزن را تنها گذاشتند تا اسکندر هر چه خواست بکند و چه اینها که امروز به من می خندند. آری من بغض قرنها را در گلو دارم. می گویند 10 و یا 12 سال است که کار این سد شروع شده، ولی من خوب می دانم که چنین نیست. کار این سد زمانی شروع شد که یک پدر ایرانی نام پسرش را چنگیز گذاشت و تیمور! کار این سد زمانی شروع شد که پدر من و تو هویتش را به چند سکه فروخت! کار این سد زمانی شروع شد که پندارمان را انکار کردیم تا زنده بمانیم! سالهاست که این سد را می سازند. سالهای سال و من از تمام آن سالها گله دارم. سد ساخته شده و بغض در گلویم شکسته! من از اهورای ایران زمین گله دارم! من از اهورای ایران زمین گله دارم که چرا و به کدام گناه سرنوشتم چنین است.

فرزندان کوروش، تنگه بلاغی، مرغاب، پایتخت هخامنشی، راه شاهی و آرامگاه پدر در خطر است. فرم اعتراض به ساخت سد سیوند را پر نموده و به دیگران نیز معرفی نمایید.

--------------------------

 

کجا شد فریدون زرین کلاه

کجا شد منوچهر گیتی پناه

کجا کیقباد آن یل سرفراز

کجا شاه کاووس دشمن گداز

کجا رفت کیخسرو تاجدار

چه شد شاه گشتاسب و اسفندیار

کجا رفت شاپور و شاه اردشیر

که با دشنه درید پهلوی شیر

کجا رفت بهرام و بهمن کجاست

خداوند ایران و ارمن کجاست

کجا شاه اشکانیان اردوان

ز ساسانیان شاه نوشیروان

کجا آن بزرگان ایران زمین

که فرمانشان رفت تا هند و چین

کجا پهلوانان دشمن شکار

چو زال و چو نیرم چو سام سوار

چو رستم خداوند زابلستان

که بد ناوکش چون اجل جانستان

چو گیو و چو بیژن چو گودرز گو

مهان کهن نامداران نو

دریغا که رفتند یکبارگی

براندند ازین خاکدان بارگی

یلان قوی پنجه سرفراز

همه رخت بستند و رفتند باز

گر از تخم آنان یکی داشتیم

به دل تخم شادی همی کاشتیم

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 23:51  توسط نوید  | 

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

فرخنده روز بزرگداشت رند شیراز، رند ایران، دلداده جانان خجسته باد. بیستمین روز ماه مهر، بهرام روز، سهم چکامه سرای بزرگ میهنمان از روزهای سال است.

چکامه سرایی که « حافظ » است ولی ( به گمان من ) نه حافظ قرآن که نگهبان عشق و عرفان ایران. هر جای گفتارش رد پای میترا نمایان و بوی مهرابه و آب و آتش و مهر پیداست. چکامه هایش جاودان و نگاهش به هستی پویاست. آری، او عارف دلهاست که در زمان نمی گنجد.

براستی رابطه حافظ با دین بهی چقدر است و در کجای عرفان ایرانی جای دارد. چکامه سرایی که بنا بر شرایط زمانی در پرده سخن گفته، ولی جاودانگی چکامه هایش می رساند که از بن مایه های درونی آدمی و هستی می گوید و گویشی فرا زمینی دارد.

************

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که حرف عشق در دفتر نباشد

 

در ادیان سامی خداوند نمی پذیرد که بنده او « عاشق فرد زمینی » ب