تبليغاتX
فرهنگ ایران
فرهنگ ایران
چو ایران نباشد تن من مباد
به نام آنکه وستایش کتاب است

به نام اهورای ایران زمین

با درود، درودی از جنس احساس و در سبدی از عطر یاس. با سپاس فراوان از مهربان یاران و هم اندیشان که همراهیم را پذیرفته اند، و درود به سرزمین نور و شوق و مهر، خاک اهورایی پاسارگاد.

کاروان فرزندان کوروش آماده دیدار از پدر می شود تا در سفری به پهنای تاریخ جشن اشک ریزان خود را در کنار آرامگاه پدر برگزار کند. راهی شاهی پذیرای گام های لشکریان پارس می شود و من و تو با هم بودن را فریاد می کنیم. " Farhangiran@Gmail.com "  آماده است تا همراهی تو کدبان و کدبانوی ایرانی را در گردهمایی بزرگ فرزندان کوروش در پاسارگاد ثبت نماید.

پاسارگاد، نگین نیاخاک اهوراییمان و نگهبان فرهنگ پاکان، تنگه بلاغی و ... و سد سیوند! فرم اعتراض به ساخت سد سیوند.

مهربان یاری چکامه ای خواسته بودند « به نام آنکه وستایش کتاب است». چکامه ای از « عارف قزوینی » شاعری عاشق و عاشقی شاعر. چکامه ای پر احساس و راهگشای این دوران حساس.

 

به نام آنکه وستایش کتاب است

چراغ راه دینش آفتاب است

بهین دستور دربار خدایی

شرف بخش نژاد آریایی

دوتا گردیده چرخ پیر را پشت

پی پوزش به پیش نام زرتشت

به زیر سایه نامش توانی

رسید از نو به دور باستانی

ز هاتف بشنود هر کس پیامش

چو عارف جان کند قربان نامش

شفق چون سر زند هر بامدادش

پی تعظیم خور، شادم به یادش

چو من گر دوست داری کشور خویش

ستایش بایدت پیغمبر خویش

به ایمانی ره بیگانه جویی

رها کن تا به کی بی آبرویی

به قرن بیست گر در بند آیی

همان به، دین بهدینان گرایی

به چشم عقل، آن دین را فروغ است

که خود بنیان کن دیو دروغ است

چو دین کردارش و گفتار و پندار

نکو شد، بهتر از آن دین مپندار

در آتشکده دل بر تو باز است

درآ کاین خانه را سوز و گداز است

هر آن دل را نباشد شعله افروز

به حال ملک و ملت نیست دلسوز

در این کشور که شد این شعله خاموش

فتاده دیگ ملیت هم از جوش

تو را این آتش اسباب نجات است

در این آتش نهان، آب حیات است

چنان یکسر سراپای مرا سوخت

که باید سوختن را از من آموخت

اگرچ از من بجز خاکستری نیست

برای گرمی یک قرن کافیست

چه اندر خاک خفتم زود یا دیر

توانی جست از آن خاکستر، اکسیر

به دنیا بس همین یک افتخارم

که یک ایرانی والاتبارم

به خون دل نیم زین زیست، شادم

که زرتشتی بود خون و نژادم

در دل باز چون گوش تو و راه

بود مسدود، باید قصه کوتاه

کنونت نیست چون گوش شنفتن

مرا هم گفته ها باید نهفتن

بسی اسرار در دل مانده مسرور

که بی تردید بایستی برم گور

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 1:24  توسط نوید  | 

من اگر ما نشوم تنهایم، تو اگر ما نشوی خویشتنی.

 

به نام آنکه وستایش کتاب است

چراغ راه دینش آفتاب است

 

با درود

مهربان هم میهن، تو را چه پیش آمده! در کدامین اندیشه گرفتاری که اینچنین دور از من و ما، به بی صدایی خود خشنودی. در کجای تاریکی گرفتاری که عطر یاس های وحشی خانه مادر بزرگ را فراموش کرده ای و در تشویش تو در توی زندگی برای لشکریان اسکندر و چنگیز هورا می کشی.

در پرتو کدام نور، آتش را سوزاندی و گرد فراموشی بر خون سیاوش ها ریختی؟ من بغض فرو خورده فریاد تو، من خود خود تو، آری من نیمه گمشده تو هستم.

پاسارگاد باغ مینوی من است و تو در آن شریکی. « ما » سهم خود را از « من » تو می خواهد. نگو که صدایش را نمی شنوی، چرا که هیاهوی لشکر پارس در گوش زمان پیچیده.

گردهمایی بزرگ فرزندان کوروش در پاسارگاد، جشن اشک ریزان، اشکی که غصه را به شوق می آمیزد و شروعی دیگر در پایان پایان ها.

آوایی نمی شنوی؟ « من » تو، تو را فرا می خواند تا با « ما » باشی. می خواهم در کنار آرامگاه پدر چشم در چشم تو، بغضم را بشکنم و بگویم « هم میهن دوستت دارم »

شاید فرصتی تا باهم قرار بگذاریم که سال آینده در این روزها گاهان بار " چهره پتیه شهمیگاه " را گرامی بداریم. نمی دانم هنوز هم فرزندان کوروش روز اشتاد و انارام شهریور ماه را می شناسند؟

اگر با ما همراهی برای حضور در این گردهمایی بزرگ در کنار آرامگاه کوروش، بازدید از تخت جمشید (پارسه)، نقش رستم، آتشکده آذر فرنبغ، بیشابور، غار شاپور، قلعه دختر و ... با ایمیل Farhangiran@Gmail.com تماس گرفته و به ترتیب شهر محل اقامت، تعداد نفرات و در پایان پیشنهاد جهت برگزاری بهتر این گردهمایی را بنویس و پیش از آن فرم اعتراض به ساخت سد سیوند، سدی که در دل سردش بخشی از هویتمان را فرو می برد امضا کن.

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 1:2  توسط نوید  | 

دیدار فرزندان کوروش از پدر

به خشنودی مزدا اهورا

با سپاس بیکران از مهربان یارانی که با امضا های خود فریاد تازه ای را پراکنده اند، زمان پیمانی دیگر فرا رسیده است. شور و شوق و احساس را به کمک می گیریم تا آریوبرزن وار پاسدار خاک اهورایی میهن خویش باشیم. گردهمایی من و تو فرزندان کوروش در آرامگاه پدر و خجسته جشن اشک ریزان، با وسعت تمام سالهایی که گذشته با نیک بختی و شور بختی هایشان. تور فرزندان کوروش برای دیداری تازه از پاسارگاد، تخت جمشید (پارسه)، نقش رستم، آتشکده آذر فرنبغ، بیشابور، غار شاپور، قلعه دختر و ...

جهت هماهنگی با ایمیل farhangiran@gmail.com تماس گرفته و به ترتیب شهر محل اقامت، تعداد نفرات و در پایان پیشنهاد جهت برگزاری بهتر این گردهمایی را بنویسید.

 سد سیوند، تنگه بلاغی و پاسارگاد و ....!!! اگر دل در گرو میهن خویش داریم، فرم اعتراض به ساخت سد سیوند را تکمیل نموده و به دیگران نیز معرفی کنیم.

 

فرم اعتراض به ساخت سد سیوند

 

مهربان یار گرامی و هم اندیش، دیگر یاران را از گردهمایی فرزندان کوروش آگاه کنید.

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 0:38  توسط نوید  | 

که در راه ایران چه سهل است جان !

با درود

 

در پهنای بیکران اندیشه های نارنجی ام که زردی نفرت را به سرخی عشق آمیخته، شادمانم که پذیرای کسانی هستم که پریشان خاطر ایران اند. چه آن دوست گرامی که مرا کژ اندیش خوانده و چه مهربان یارانی که هم اندیشم دانسته اند. چکامه آریوبرزن، سردار بزرگ کشورمان پیش کش من و تو!

یکبار دیگر یادآوری می کنم که مبادا واژه هایمان بوی عطر یاس خانه مادر بزرگ ندهد که اگر چنین باشد سخت ناخوشایند است. من و تو آمده ایم تا با کردار و گفتار و پندار نیک خود طرحی نو در اندازیم، پس آرزوی مرگ، حتی برای دشمن، سزاوار فرزندان کوروش نیست.

سد سیوند و آب گرفتن تنگه بلاغی و آسیب به پاسارگاد نگرانی امروز ماست و پاسداری از فرهنگ ایرانی تشویش هر روز ما. فرم اعتراض به ساخت سد سیوند را امضا نموده و به دیگران نیز معرفی کنید.

 

فرم اعتراض به ساخت سد سیوند

 

 

کنون گویمت رویدادی  دگر

ز تاریخ دیرین این بوم  و بر

چو اسکندر آمد به ملک کیان

یکی گرد فرمانده قهرمان

به ایرانیان داد درس وطن

در این ره گذشت از سر و جان و تن

که فرزند نام آور میهن است

مر آن شیردل آریوبرزن است

چو اسکندر آهنگ ایران نمود

همه آگهان را هراسان نمود

جهانگستری فکر و سودای او

جهانگیری اندیشه و رای او

چو موج شتابنده میراند پیش

بشد کار دارا به سختی پریش

سر انجام، دارا در آمد ز پا

از این بار شد پشت ایران دو تا

بسی شهرها را سکندر گشود

به جز پارس، چون راه دشوار بود

گذرگاه او تنگه ای بود تنگ

دو سویش همه صخره و کوه و سنگ

همه سنگها بود ره ناپذیر

همه صخره هایش کهنسال و پیر

در آن تنگه سردار ایران سپاه

بر اسکندر و لشکرش بست راه

چو کوهی سر افراشت بر آسمان

که تا ره بود بسته بر دشمنان

پس از روزها پایداری و جنگ

پس از هفته ها کارزار و درنگ

سکندر نیارست از آن ره گذشت

بکارش فرو ماند و درمانده گشت

سر انجام فکری سکندر نمود

پی چاره تدبیر دیگر نمود

بگفتا به سردار ایران سپاه

که بگذر ز پیکار و بگشای راه

ببخشم تو را بر همه مهتری

از این پس تو سردار اسکندری

ولی آریوبرزن پاکدل

پی پاس این خاک و این آب و گل

به اسکندر از خشم پاسخ نداد

چو کوهی فرا روی او ایستاد

سرانجام نابخرد گمرهی

به دشمن نشان داد، دیگر رهی

چو اسکندر از تنگه آمد فراز

ز نو آریوبرزن چاره ساز

گران پا تر از صخره های بلند

بپا ایستاد اندر آن، تنگ بند

بدین گونه ره بر سکندر ببست

بر او آشکار و مسلم شکست

بدانست جز مرگ در پیش نیست

و را تا عدم یک قدم بیش نیست

چو نزدیک شد لحظه واپسین

به میدان آورد گفت این چنین :

« بدان ای سکندر پس از مرگ من

پس از ریزش آخرین برگ من

توانی گشایی در پارس را

نهی بر سرت افسر پارس را

به تخت جم و کاخ شاهنشهان

قدم چون نهی با دگر همرهان

مبادا شوی غره از خویشتن

که ایران بسی پرورد همچو من »

چو اسکندر این جانفشانی بدید

سرانگشت حیرت به دندان گزید

به آهستگی گفت با خویشتن

که اینست مفهوم عشق وطن

اگر چند آن آریا مرد گرد

پی پاس ایران زمین، جان سپرد

ولی داد درسی به ایرانیان

که در راه ایران چه سهل است جان!

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 1:22  توسط نوید  | 

وطن یعنی همین جا یعنی ایران

با درودی به وسعت ایران، بر تمامی شما خوبان.

درودی از کرانه های مازندران تا خلیج همیشگی پارس، از آذرابادگان تا سیستان، از خراسان تا خوزستان. بسیار خرسندم، چرا که دنبال یک کاوه بودم و کاوه ها یافتم. خوشا البرز کوه که آرش کمان گیرش باز آمده. خوشا ایران که چون شما دارد. خوشا کوروش!

گرامی یاری نوشته بودند که سخنم از کوروش آراسته نیست و خرسندم که چنین حساس، یاد پدر گرامی می داریم و می کوشم که نیک تر از پیش گویش خویش بپیرایم.

سد سیوند، آمده تا تنگه بلاغی و بخش از پاسارگاد را در خود فرو برد. من و تو ( که دیگر ما شده ایم ) به آن معترضیم و با امضای خود این اعتراض را فریاد می کنیم. فرم اعتراض را به دیگران هم معرفی کنید.

 

 

فرم اعتراض به ساخت سد سیوند

 

 

وطن یعنی وطن استان به استان
خراسان، سیستان، سمنان، لرستان
کویر لوت، کرمان، یزد، ساری
سپاهان، هگمتانه، بختیاری
طبس، بوشهر، کردستان، مریوان
دو آذربایجان، ایلام، گیلان
سنندج، فارس، خوزستان، تهران
بلوچستان و هرمزگان و زنجان
وطن یعنی دلی از عشق لبریز
گره باف ظریف فرش تبریز
وطن یعنی هنر یعنی سپاهان
حریر دستباف فرش کاشان
وطن یعنی ز هر ایل و تباری
وطن را پاسبانی، پاسداری
وطن یعنی دلیر و گرد با هم
وطن یعنی بلوچ و کرد با هم
وطن یعنی سواران و سواری
لر و کرد و یموت و بختیاری
وطن یعنی سرای ترک با پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس
وطن یعنی کتیبه در دل سنگ
تمدن، دین، هنر، تاریخ، فرهنگ
وطن یعنی همه نیک و به هنجار
چه پندار و چه گفتار و چه کردار
وطن یعنی شب رحمت شب قدر
شب جوشن، شب روشن، شب بدر
وطن یعنی هم از دور و هم از دیر
سده نوروز یلدا مهرگان تیر
هزاران خط و نقش مانده در یاد
صبا کلهر کــمال‌الملک بهزاد
نکیسا باربد تنبور نی چنگ
سرود تیشه فرهاد در سنگ
سر و سرمایه‌های سرفرازی
حکیم و بوعلی سینا و رازی
به اوج علم و دانش رهنوردی
ابوریحان و صدرا سهروردی
به بحر علم و دانش ناخدایی
عراقی رودکی جامی سنائی
وطن یعنی به فرهنگ آشنائی
دُر لفظ دری را دهخدایی
وطن یعنی جهانی در دل جام
وطن یعنی رباعیات خیام
وطن یعنی همه شیرین کلامی
عفاف عشق در شعر نظامی
وطن یعنی پیام پند سعدی
زبان پیوسته در پیوند سعدی
وطن یعنی نگاه مولوی سوز
حضور نور در شمس شب و روز
وطن یعنی هوا و حال حافظ
شکوه باور اندر فال حافظ
وطن یعنی بتیره دمدمه کوس
طلوع آفتاب شعر از طوس
وطن یعنی شب شهنامه خواندن
سخن چون رستم از سهراب راندن
وطن یعنی رهائی ز آتش و خون
خروش کاوه و خشم فریدون
وطن یعنی زبان حال سیمرغ
حدیث یال زال و بال سیمرغ
وطن یعنی گرامی مرز تا مرز
وطن یعنی حریم گیو گودرز
وطن یعنی امید ناامیدان
خروش و ویله گردآفریدان
وطن یعنی دل و دستی در آتش
روان و تن کمان و آتش آرش
وطن یعنی لگام و زین و مهمیز
سواران قران و رخش و شبدیز
وطن یعنی شبح یعنی شبیخون
وطن یعنی جلال الدین و جیحون
وطن یعنی به دشمن راه بستن
به اوج آریوبرزن نشستن
وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
به تنگستان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از کین
به خون گرم در گرمابه فین
وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونین شهر خواندن
مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان کشیدن
شهادت را به جان ارزان خریدن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت
وطن یعنی شهید آزاده جانباز
شلمچه پاوه سوسنگرد اهواز
وطن یعنی شکوه سر فرازی
وطن یعنی ز عالم بی‌نیازی
وطن یعنی گذشته حال فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا
وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا یعنی ایران

 

تارنگار فرهنگ ایران پذیرای چکامه های شما مهربان یاران است.

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 1:56  توسط نوید  | 

من نیز اگر قوی شدم از تو ...

من و تو هموطن گرامی هم پیمان با هم پاسدار ذره ذره فرهنگ خود هستیم. با امضا فرم اعتراض با صدایی بلند تر از همیشه می گوییم: « ما فرزندان کوروش، پندهایش را با گوش جان شنیده و به کار می گیریم ».

عده ای از مهربان یاران در پیام های خود از واژه هایی استفاده کرده اند که بوی عطر یاس خانه مادربزرگ نمی دهد و این دور از فرهنگ نیک گویی یک ایرانی است. پس بیاییم پایبند تر از همیشه پیام اشو زرتشت، « پندار نیک، کردار نیک و گفتار نیک » را پاس بداریم.

 

فرم اعتراض به ساخت سد سیوند

 

خاکم بسر ز غصه، بسر خاک اگر کنم

خاک وطن که رفت چه خاکی بسر کنم

افسوس کلاه نیست وطن تا که از سرم برداشتند

فکر کلاهی دگر کنم

مرد آن بود که این کله اش بر سر است و من

نامردم ار که بی کله آنی بسر کنم

من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت

تسلیم حرف گرد قضا و قدر کنم

زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم را

ای چرخ، زیر و روی تو زیر و زبر کنم

جاییست آرزویم اگر من به آن رسم

از روی نعش لشگر دشمن گذر کنم

بد هر چه می کنی بکن ای دشمن قوی

من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم

من آن نیم که به مرگ طبیعی شوم هلاک

این کاسه خون به بستر راحت هدر کنم

عشقت نه سرسریست که از سر بدر شود

مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم

عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم

با شیر اندرون شد و با جان بدر کنم

2 نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 16:46  توسط نوید  | 

اعتراض

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

 

نا خودآگاه یاد روزهایی افتادم که مردم نیاخاکمان قبر کوروش را قبر مادر سلیمان نامیدند تا از هجوم بیگانه حفظ شود. یاد اولین دیدارم از پاسارگاد. یاد اشک های پدرم در برابر مقبره کوروش و بوسه مادرم بر خاک پاسارگاد! سهم من و تو در راه مام میهن چیست؟

برای جلوگیری از ایجاد سد سیوند، سدی که قرار است نشانه های تمدن کهن دیارمان را تهدید کند، برای نشان دادن اعتراضمان و برای ادای دین به کوروش کبیر فرم اعتراض را امضا کنیم. برای این کار روی عبارت زیر کلیک نموده و فرم را پر کنید.

 

اعتراض

 

فراموش نکنیم که ما فرزندان کوروش فقط شش ماه فرصت داریم. پس نگذاریم مشتی خاک نیز از کوروش کبیر دریغ شود.

با معرفی این فرم به دیگران و هر چه بیشتر شدن امضا های آن با صدایی رسا فریاد بزنیم « چو ایران نباشد تن من مباد »

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 11:48  توسط نوید  | 

منشور کوروش کبیر

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.

پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، ...، نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبیره چیش پیش، شاه بزرگ...

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند.  در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم.  مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را بسوی من گردانید، ...، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد.  نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

نابسامانی درونی بابل و نیایشگاههای آنجا دل مرا بدرد آورد... من برای آرامش کوشیدم.

من برده داری را برانداختم.  به بدبختی های آنان پایان بخشیدم.

فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند. فرمان دادم که هیچکس مردم شهر را نیازارد و به دارایی آنان دست یازی نکند.

مردوک خدای بزرگ از کار من خشنود شد... او مهربانی ا ش و فراوانی را ارزانی داشت.  ما همگی شادمانه و در آشتی و آرامش پایگاه  بلندش را ستودیم.

من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم.  فرمان دادم تمام نیایشگاههایی را که بسته شده بود، بگشایند.  همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم.

همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که نبونید، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم.  باشد که دل ها شاد گردد.

بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای نخستینشان بازگرداندم، هر روز مردم آن سرزمین ها را شاد کند

من برای همه مردم همبودگاهی آرام مهیا ساختم وآرامش را به تمامی مردم پیشکش کردم.

اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.

من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و ... ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر می شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران.

من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد.

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 4:46  توسط نوید  | 

متن انگلیسی فرمان کوروش کبیر

 I am Cyrus, King of the globe, great king, mighty king, King of Babylon, king of the land of Sumer and Akad, King of ......, king of the four quarters of Earth, son of Cambysis (Kambujiye), great king, king of Anshan, grandson of Cyrus (Kurosh), great king, king of Anshan, descendant of Teispes (Chaish Pish), great king, king of Anshan, progeny of an unending royal line, whose rule, The Gods, Bel and Nabu cherish, whose kingship they desire for their hearts' and pleasures.

When I well disposed, entered Babylon, I had established the seat of government in the royal palace of the ruler, amidst jubilation and rejoicing. Marduk the great god, induced the magnanimous inhabitants of Babylon to love me, and I sought daily to worship him .......

...... when my numerous soldiers in great numbers peacefully entered Babylon and moved about undisturbed in the midst of the Babylon, I did not allow anyone to terrorize the people of the lands of Sumer and Akad and ...... I kept in view, the needs of the people and all their sanctuaries to promote their well being. I strove for peace in Babylon and in all his other sacred cities. As to the inhabitants of Babylon who against the will of the gods were enslaved, I abolished the corvee which was against their social standing, I freed all slaves. I brought relief to their dilapidated housing, putting thus an end to their misfortunes and slavery ......

...... Marduk, the great lord, was well pleased with my deeds, rejoiced and to me, Cyrus, the king who worshipped him, and to Cambysis, my son, the offspring of my loins, and to all my troops he graciously gave his blessing, and in good sprit, before him we stood peacefully and praised him joyously.

All the kings who sat in throne rooms, throughout the four quarters, from the Upper Sea (Mediterranean Sea) to the Lower Sea (Persian Gulf), those who dwelt in ...... and all those who live in other types of buildings as well as all the kings of the West Land, who dwelt in tents, brought me their heavy tribute and kissed my feet in The Babylon. As to the region, from ...... to the cities of Ashur, Susa (Shoosh), Agade and Eshnuna, the cities of Zamban, Me-Turnu, Der as far as the region of the land of Gutium, the holy cities beyond the Tigris River, whose sanctuaries had been in ruins over a long period, the gods whose abode is in the midst of them, I returned to their places and housed them in lasting abodes.